همه میگویند تو که آخر گره رو وا میکنی ؛پس چرا امروز و فردا میکنی...




به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیـدم شبیه یک گنبـــد
به پای شیشه نشستم رضـــا رضــــا کردم


چه لذتی دارد حبیبی را به محبوب رساندن، و چه لذت بیشتری وقتی که حبیب، خسته و ناتوان و درمانده باشد و محبوب، «معین‌الضعفا».