به روی شیشه کشیـدم شبیه یک گنبـــد...
همه میگویند تو که آخر گره رو وا میکنی ؛پس چرا امروز و فردا میکنی...
به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم
به روی شیشه کشیـدم شبیه یک گنبـــد
به پای شیشه نشستم رضـــا رضــــا کردم
به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم
به روی شیشه کشیـدم شبیه یک گنبـــد
به پای شیشه نشستم رضـــا رضــــا کردم
چه لذتی دارد حبیبی را به محبوب رساندن، و چه لذت بیشتری وقتی که حبیب، خسته و ناتوان و درمانده باشد و محبوب، «معینالضعفا».
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۰ ساعت 22 توسط جوزایی
|